دتری همه را سوپرایز میکند D:
ساعت بیست ُ بیس دیقه ی شنبه 13 دی 92
بنده مشغول خوندن عربی بـرای امتحـآن فـردا 
(مـآمـآن شومـا و مـآمـآن منُ و بـآبـای شومـآ سـاری دکتـرن )
ک بـرای شونصدمین بـآر تلفن زنگ خورد 
منمـ خَشَمنـآک پـا شدمـ بـرمـ سیم تلفن ُ بکشم
دیدمـ مـامـانع ..
من : الو 
مـآمـآن : سلام خالع ی خبر خوب 
من : ها ؟! نی نی مون بیسُ یکمـ ب دنیا میـآت ؟!
مـآمـآن : نه ب دنیا اومدع
من : 
بعد 5 دیقه بـازمـ ن : هاااااا ب دنیـا اومت ؟!
ینی چی ؟!!!
مـامـان : ن منظورمـ اینه ک فردا ب دنیـا میـآت
( هول شدع بوت
)
من : ن بابا جون زهـرا راس میگی ؟
چقد یهویی ؟
فداااااش بشمـ من الهــــــــــــی 
بعدشمـ بـآ ذوق زیـآت بـا مـآمـآنت حرف زدمـ صداش ب جوری خَشَمنـآک ب نظر میرسید
منم خبیت شدع بودمـ هی میخندیدمـ بیشدر حرصش درآد 
تلفنُ قط کردمـ حالا مگه میتونسمـ درس بخونم ؟!
ینی اون شب تا 3 شب بیدار بودمـا
ذوق در این حددددد
بـاورمـ نمیشع ینی بجـای 3 روز فقد 1 روز dg موندع ؟!
مرسی خداجونمممممممم 


دتری همه را سوپرایز میکند D: 
